نفس نفس میزد

 با سرعت به دنبالش میدوید.

 هرچه سریعتر میدویید اون هم سرعتش رو بیشتر میکرد.

 بین جمعیت گیج شده بود.

 فقط تلاش میکرد نه عقب بیوفته نه گمش کنه.

 اصلا نمیدونست چرا

 فقط یک چیزی از درونش میگفت ولش نکن

 بین ای هیاهوو هیجان توی همین فکر ها بود

 که توی شلوغی به چیزی خورد و زمین افتاد

 چند ثانیه نگذشت

 دید فردی با سرعت به سمتش میاد

 حس خوبی درباره اش نداشت

یک حس شبیه احساسی که به فرد قبلی داشت

دلیل این رو هم نمیدونست

فقط میخواست ازش فرار کنه و به سمت هدف قبلیش بره

نزدیک تر که شد

چیز عجیبی دید

خودش بود

شاید خودش کمی قبل تر

    "یکی دیگه"