چشماشو که باز کرد نوری ملایم از پنجره به صورتش میخورد.
 کمی چشم هاش رو تنگ کرد.
 برگشت و ساعت رو از روی موبایلش نگاه کرد.
 چند تایی هم پیام داشت.
 با چشمای تنگ کرده و ابرو های توی هم رفته پیام هاش رو بررسی میکرد.

  -سلام چطوری برای آخر هفته بیکاری بریم کوه؟
 دوست صمیمیش بود.

 بقیه پیام ها هم مثله همیشه.
 چند تا خنده دار چند تا امید بخش  چند تایی هم گل و بلبل دار بود که روز خوبی داشته باش و از اینجور حرف ها.
 براش سوال شده بود چطور انقدر هرروز تکراریه؟
 مسیر اصلی زندگی براش یکنواخت شده بود. یک جاده مستقیم طولانی که منظره هاش کمترین تغیری نمیکرد. فقط گاهی چاله چوله های توی جاده خواب از سرش میپروند، گاهی یه ماشین مدل بالا با سرعت از کنارش میگذشت گاهی به خاطر ترافیک حرکتش کند میشد.
 اینطوری که فکر میکرد فهمید که تا قانونمند رانندگی میکرد، همه چیز براش یکنواخت بود.
 توی فکر همین زندگی یکنواخت بود که پتو رو از روی پاهاش کنار زد و نشست لبه تخت، کمی دست و پاشو کش داد بعد بلند شد.
 مثله همیشه زیر کتری چای رو روشن کرد و رفت صورتش رو آب زد و کمی سرحال شد و برگشت صبحانه معمولی خودش رو شروع کرد.
 چای شیرین، مدت ها بود این چای شیرین رو میخورد اما هنوز نمیدونست دقیقا چقدر شکر باید بریزه!
 پنیر و کره و نون و ... هم بود مثل همیشه.
 صبحانه اش را که خورد برنامه امروزش رو چک کرد.
 بلند شد کتش رو پوشید.
 کیفش رو برداشت.
 کفش هاش رو پوشید.
 وارد خیابون شد.
 سنگفرش خیابون مثله همیشه، مربع هایی بود که دو رنگ سفید و قرمز رو شطرنجی چیده بودن وسط این سنگفرش هم یه سنگفرش زرد رنگ با برآمدگی بود که برای نابینا ها طراحی شده بود.
 یک لبخند کوچیک روی لبش اومد. خواست یه بازی جدید با سنگفرش ها بکنه انگار بازی قبلیش که سعی میکرد توی قرمز ها پا نذاره تکراری شده بود.
 چشمهاش رو بست قدم توی سنگفرش زرد رنگ گذاشت.
 کمی استرس داشت.
  دو قدم که برداشت ترسید تعادلش رو از دست بده، سریع چشم هاش رو باز کرد.
  انگار جرات یه کار جدید توی زندگیش رو نداشت.
  یک بار دیگه تلاش کرد هرچقدر میتونست مسیرش رو نگاه کرد و به خاطر سپرد و باز چشم هاش رو بست.
 سه چهار قدم با چشم های بسته برنداشته بود که به یک نفر برخورد کرد.
 - مگه کوووووری؟!
 حرفی نزد و رفت.
 چی میتونست بگه؟
 نمیتونست بگه آره! نمیتونست هم بگه که داشتم بازی میکردم!
  ادامه مسیر رو با ترس از تغییر ادامه داد.
 ادامه زندگیش رو با همین ترس ادامه داد.