کتاااب داریم چه کتاااابی😍

(دزیره از آن ماری سلینکو که ماجرای زندگی دزیره کلاری همسر کارل چهاردهم ومادر اسکار اول را از زبان خودش شرح میدهد)

خببب خببب این کتاب که زندگی نامه است 

وبرمیگرده به دورانِ تاریخیه ناپلئون بناپارت وانقلاب فرانسه...

ازاون دسته کتاباییه که دلت نمیخواد  زمین بزاریش وحتی شاید مثل من هوس کنیدبه اون دوران سفرکنید ویکی از نوادگانِ دزیره کلاری باشید😜

دخترک قبل ازاینکه کتابش را بردارد وشروع به خواندن کند
لباس موردعلاقه اش پیرهنی که گل های ریز قرمز روی ان نقش بسته بود راپوشید..
وروی صندلی راحتی سبز رنگه کنارِ پنجره ی بازِ خانه نشست..
پرده ها تکان میخوردند و بوی نم باران به مشامش میرسید!
صدا..
صدای رفت وامد ماشین ها که روی رد پای باران در گودال ها حرکت میکردند..
کتابش را باز کرد ومشغول خواندن شد!
"دزیره"
چندی نگذشته بود که صداها ارام وارام ترمیشدند..تا اینکه سکوت کامل همه جارا فرا گرفت!
لحظه ای احساس کرد سرش گیج میرود یاحالش بدشده
پاهایش روی هوا معلق بود ودر هوا شناور شده بود
چشمانش رابست ومحکم فشار داد!
_من چم شده!
سکوت وسکوت وبعد تاریکی!
اندکی بعدسکوت به صدای پای رهگذران ویورتمه اسب ها مبدل شد..
بوی نم باران به عطر بهاری..
ترسیده بود اما به سرعت چشمانش رابازکرد!
متوجه شد که لباسش تغییرکرده!
دامنی بلند وچین هایی که به پایین تنه اش پف داده..
کفش هایی سفید وتخت که تابه حال نظیرش راندیده بود و دستبندی از جنس یاقوت به رنگ کبود!
خودش متوجه نشده بود که ازشدت آشفتگی وترس نفس نفس میزد!
_توهم زده ام!؟
_حالم انقدر بداست؟
سرش را چرخاند وان چیزی که میدید باورش نمیشد..چندبار پلک زد وبادست پشت چشمانش را فشارداد!
خدای من..دزیره!
آن زنِ سفید پوست با گونه های گلگون وچشمانی قهوه ای وگیرا!
دقیقا روبه روی او درخانه ای
درفرانسه قرارداشت!
گونه هایش ازهمیشه گلگون تربود حتی کاملا سرخ شده بود
روی تختی بزرگ نشسته ولباس سفید وساده ای که انگار لباس خوابی بسیار قدیمی بود به تن داشت ونوزادش رادراغوش کشیده بود وباعشق نگاهش میکرد!
دختر قدم برداشت!زمین سفت بود!
نقش فرش ها!ان فرشِ زیرپایش..
آن تخت..آن پرده ها..آن زنِ زیبا به همراه نوزادش واقعی بود..
حتی واقعی تراز بسیاری ادمهای دیگری ک قبلا درزندگی اش دیده بود..
نزدیک ترمیشد انقدرنزدیک که خط های صورت دزیره برایش روشن ترمیشدند وبوی عطری شبیه به گل نرگس را استشمام میکرد..
یک آن صدایی از دور دست ها به گوشش رسید..

سوفی...سوفی..
وصدابلند تر وبلندترشد...
سرش را برگرداند وکتاب را بست..
صدای پای رهگذران به رفت وامد ماشین ها تبدیل شده بود وهمچنان بوی نم باران میامد..
آن صدای اشنا گفت:سوووفی؟کجایی؟
همسرش بود!
لحظه ای پلک زد وبا فکر کردن به اینکه کجاسیر میکرد لبخندی به لب اورد.