پنجشنبه دهم خرداد بود.
 بعد چند روز باز همدیگه رو دیدیم.
 باز هم مثله همیشه تا ما به هم رسیدیم و دست هم رو گرفتیم آسمون هوارو برامون عاشقونه کرد.
 اینکه میگم رو بار ها و بار ها تجربه کردیم. تا به هم رسیدیم، بارون گرفت.
 دیگه کم کم داشتیم آب و هوای تابستونی رو میپذیرفتیم که بازم آسمون بهمون نشون داد انگار هنوز حواسش بهمون هس.
 حالا این بین توی خیابون داشتیم قدم میزدیم که یه چیز خوشگل دیدیم.
 یه چیزی که به قول افی خانوم، کاش هر گوشه شهرمون یه دونه از اینا بود و شهرمون خوشگل میشد.
 خب واضحه که این خانومه با ذوق، دووم نمیاره و سریع گوشیشو درمیاره و از این خوشگل خان عکس میگیره.

pink van

 به نظر من همونطور که هر آدمی داستانی داره، این ماشینا هم هرکدوم داستانی منحصر به خودش داره.
 سعی میکنم تا چند روز آینده برم و ببینم داستان این خوشگله صورتی چیه!