همیشه شبیه تمام چیزهای پیش رو بود.
همیشه تصویری از اونها رو نشون میداد و نمیتونست از خودش چیزی نشون بده.
اصلا انگار برای این بود که تقلید کنه.
بارها و بارها درباره خودش فکر میکرد ساعت ها و روزها میگذشت و فکر میکرد که چرا، چرا از خودش ظاهری نداره!
تمام وقتش تمام اتفاقات و چهره ها و اشیا رو منعکس میکرد.
خسته شده بود از تقلید از تکرار خسته شده بود از خودش بدش میومد.
تا اونجایی به این فکر ها ادامه داد که به این رسید که وجودش وابسته به بقیه اس.
به چهره ها و اشیا و نور.
نمیخواست وابسته باشه.
میخواست اون رو برای خودش بخوان.
اما باز هم برمیگشت سر خونه اول خودش چی بود؟
یه آینه!
کارش همین بود.
تقلید و انعکاس. همین ها باعث وجودش بود.