live on earth

with you between my arms

۱۲ مطلب با موضوع «یکی دیگه!» ثبت شده است

آینه

همیشه شبیه تمام چیزهای پیش رو بود.
همیشه تصویری از اونها رو نشون میداد و نمیتونست از خودش چیزی نشون بده.
اصلا انگار برای این بود که تقلید کنه.
بارها و بارها درباره خودش فکر میکرد ساعت ها و روزها میگذشت و فکر میکرد که چرا، چرا از خودش ظاهری نداره!
تمام وقتش تمام اتفاقات و چهره ها و اشیا رو منعکس میکرد.
خسته شده بود از تقلید از تکرار خسته شده بود از خودش بدش میومد.
تا اونجایی به این فکر ها ادامه داد که به این رسید که وجودش وابسته به بقیه اس.
به چهره ها و اشیا و نور.
نمیخواست وابسته باشه.
میخواست اون رو برای خودش بخوان.
اما باز هم برمیگشت سر خونه اول خودش چی بود؟
یه آینه!
کارش همین بود.
تقلید و انعکاس. همین ها باعث وجودش بود.

  • ۰ comments
    • erf pr
    • سه شنبه ۱۲ تیر ۹۷

    کلاس درس

    همیشه سر کلاس درس نشستم

    انگار یه دانش آموزم بین هفت میلیارد آموزگار!

    اما خب فقط هفت میلیار نیست حالا که فکر میکنم خیلی بیشتره

    حتی وقتی هیچکدوم از اون هفت میلیارد هم نباشن بارم یاد میگیرم

    از همه چیز که میبینم همه چیز که میشنوم همه چیز که میچشم و همه چیز که لمس میکنم

    واقعا به هر چیز که فکر میکنم اون لحظه سر کلاس درس نشستم

    از این کلاس درس ها فرار نمیکنم

    نمیدونم شاید چون واقعیه

    شاید چون مثله اون کلاساى درس که تو اتاق و پشت یه میز برگزار میشه، ظاهری نیست

    قابل چشیدن و شنیدن و دیدن و لمس کردن.

    یاد میگیرم از هر کس که باهام حرف میزنه حتى هرکس که باهام حرف نمیزنه؛ از رنگ ها از بو ها از مزه ها از آب و هوا از شکل ها از همه چی فقط به قول سهراب "جور دیگر باید دید"

    اینکه حس کنی از هر ثانیه قبل خودت بهتر شدى، لذت بخشه

    حتی از خودت یاد میگیری چیزهایی از خودت یاد میگیری که بلد نبودی خودت میسازیش خودت کشفش میکنى

    ادامه میدم به یاد گرفتن.

    و به قول سروش لشکرى: "تا بمیرم بشه کلاس تعطیل"

    حالا این وسط تو معلم چی هستی برام؟

    "یکی دیگه"
    ع.پ

  • ۲ comments
    • erf pr
    • شنبه ۱۲ خرداد ۹۷

    بنویس

     مینویسم.
     هرچند بلد نیستم مثل نویسنده ها بنویسم.
     بلد نیستم با کلماتم خواننده رو جذب کنم.
     بلد نیستم شعر بگم.
     اصلا هیچوقت نخواستم حتی کسی بخونه این حرفامو.
     برای خودم مینویسم.
     آره خب نویسنده نیستم اما میتونم دست به قلم بشم و هر کلمه ای که بلد بودم رو روی کاغذ بنویسم.
     اینکه بپرسی چرا مینویسی احساس میکنم درست نیست.
     اینکه چرا ننویسم سوالیه که باید بپرسیم.

  • ۱ comments
    • erf pr
    • دوشنبه ۷ خرداد ۹۷

    سیب

     یه روز گفتن این سیبو نخور.
     یه گاز زدم و اینجام.
     چه بخوام چه نخوام.
     پس
     چه ترش چه شیرین
     یه گاز کمه
      "یکی دیگه"

  • ۰ comments
    • erf pr
    • دوشنبه ۷ خرداد ۹۷

    شهر

    - اهل کجایی.
    - نمدونم.
    - نمیدونی؟ مگه میشه؟
    - نمیدونم دیگه. الان شده!
    - خب باید بدونی از کدوم شهری دیگه وقتی کسی ازت پرسید بتونی جواب بدی.
    - چرا اسم شهرت رو میپرسن؟
    - اطلاعاته دیگه.
    - به چه درد میخوره؟
    - خب ببین! شکل زندگی ها فرق میکنه دیگه توی هر شهری یه جور شیوه زندگی و اخلاقیات خاص هس.
    - پس احتمالا اینجا شهر من نیست.

  • ۰ comments
    • erf pr
    • شنبه ۵ خرداد ۹۷

    آلبوم

     توی طبقه پایین کتابخانه نشسته بود.
     طبقه اول کتابخانه
     تقریبا جایی که اگر کسی میخواست از اونجا چیزی برداره، باید مینشست.
     مدتها بود کسی سراغش نیامده بود.
     همسایه هاش درباره نسل جدیدی میگفتن که انگار از اونها خیلی بهتر بود.
     شایعه های زیادی دربارش شنیده بود.
     انگار صفحاتش نور داشت و براق تر بود.
     میگفتن صفحاتش رو هروقت که اراده میکنی از هوا میاد به خاطر همین بود که فقط یک صفحه داشت.
     همین باعث شده بود که سبک تر هم باشه وکمتر جا بگیره.
     دقیق نمیدونست ولی همین باعث شده بود که همون سالی یکبار هم که سراغش میومدن هم دیگه نیان!
     داشت فکر میکرد که واقعا سرنوشتش اینه؟
     این پایان راه قفسه آلبوم عکس ها بود؟

  • ۰ comments
    • erf pr
    • جمعه ۴ خرداد ۹۷

    گل

     آخر هفته بود.
     میدونست که احتمالا امروز باید بدو بدو های بچه ها و ریختن پوست میوه و تخمه و شاید لیوان چای یا آبمیوه رو تحمل کنه!
     همینکه زیر فشار قدم های مهمان ها میماند برایش عذاب آور بود حال توی همین وضعیت فکرش را بکن جوراب بعضی هاشون هم بود میداد.
     آخر گناه اون چی بود؟
     نمیدونست!
     صدای زنگ به صدا در اومد.
     بله میهمان ها اومدند.
     دست یکی از مهمون ها دسته گل های ریز سرخ رنگی بود.
     آنقدر مبهوت گل ها شده بود از قدم های مهمان ها و بدو بدو ها و پشتک زدن بچه ها هیچ نفهمید؛ حتی بوی بد پای بعضی مهمان هارو هم متوجه نشد!
     گل ها توی گلدان روی میز کنار اتاق گذاشته شد.
     تمام توجهش روی گل ها بود.
     دوست داشت با گل ها حرف بزنه یا حداقل لمسشون کنه.
     حیف که نمیتونست.
     ساعت ها گذشت خیره به گل های توی گلدان مانده بود.
     انگار مهمان ها داشتن میرفتن.
     مهمان ها رفتن.
     آن شب را خیره به گل ها به صبح رساند.
     فردای آنروز هنوز حواسش به گل ها بود.
     گل ها کمی بی حال و خمیده شده بودند.
     چند روز دیگر به همین شکل گذشت.
     هنوز گل ها آن بالا بودند و حسرت لمس کردن آنها به دلش مانده بود.
     گل های توی گلدان خشک شده بود.
     مادر خانه آمد گلدان را برداشت که ببرد.
     توی دلش خالی شد.
     داشت فکر میکرد حتی به دیدنش هم راضی بود حتی به دیدن خشک شده اش.
     عاشق شده بود.
     عاشق گل های داخل گلدان.
     نمیدونست چه کار کند.
     تکانی به خودش داد.
     انگار که سر خورده باشد.
     گلدان از دست مادر رها شد.
     قالیچه کف اتاق به آرزویش رسید.
     تونست گل ها رو در آغوش بکشه.
     
      "یکی دیگه"

  • ۰ comments
    • erf pr
    • سه شنبه ۱ خرداد ۹۷